ابراهيم‌بن اسكندر اهل كلنْي‌ْ، از شاگردان العاذر وُرمْسي‌، قَبّالي آلماني‌، به اسپانيا رفت تا در آن جا زندگي كند. وي رساله‌اي نوشت كه در آن آيين قَبّاله آلماني و اسپانيايي تلفيق شده است‌. مرد جوان‌تري به نام عاشربن يحيئيل هم‌، كه در خدمت ماهربن باروخ به سر مي‌برد، از كشورش‌ رانده شد و پس از آوارگي‌هاي بسيار سرانجام در طليطله مقام گزيد. او هم مانند استادش تلمودي‌ كاملي بود و با هر نوع سرپيچي از سنن مرسوم مخالفت مي‌كرد. وي معلومات و شخصيت خود را صرف جانبداري از اصول سنتي كرد، و بر اثر نفوذ مشترك ابن نحمن‌، سليمان‌بن ادرت‌، و خود او يهوديان اسپانيا بيش از پيش به تعصب گراييدند. در اين مورد اندكي از زمان پيش افتاده‌ام‌، چون عاشر در 1327، درگذشت و تا پايان سده‌ٴ سيزدهم‌، در آلمان اقامت داشت‌. بنابراين‌، شرح‌ زندگي او در اسپانيا به سده‌ٴ چهاردهم مربوط مي‌شود، ولي به هر جهت كاري را كه ابن نحمن و سليمان بن ادرت آغاز كرده بودند او به اتمام رساند.
خلاصه‌ٴ مساعي يهوديان‌. فعاليت يهوديان در توجه به فلسفه يا مخالفت با آن (كه خود نحوه‌ٴ ديگري از توجه است‌) چندان چشمگير و متنوع بود كه بايد لحظه‌اي درنگ كنيم و آن را به نحو ديگري مورد ارزيابي قرار دهيم‌.
لازم نيست بار ديگر از يكايك مترجمان سخن بگويم‌، هرچند آنان پيشاهنگان واقعي‌ پيش‌رفت در شاهراه اصلي بودند. بهتر است فقط يك بار ديگر به دو تن از بزرگترينشان‌، دو عضو خانواده‌ٴ مشهور تِبّون‌، يعني موسي‌بن تِبّون و يعقوب‌بن ماهر (مَخير) اشاره‌اي بكنيم‌. هم‌چنين به‌ دو پيشاهنگ از نوعي ديگر، يعني سليمان‌بن موسي ملگويلي و هلال‌بن سمويل ورونايي‌، كه‌ ترجمه‌ٴ آثار لاتيني به عبري را آغاز كردند.
غير از مترجمان‌، گروه اصلي مركب از تلموديان بود. غير از هارون‌بن يوسف قرائي‌، دست‌كم‌ نُه تن تلمودي برجسته را ذكر كرده‌ام‌: اسحاق ابوهب‌، موسي‌بن نحمن‌، سليمان‌بن ادرت‌، هارون‌ لاوي‌، اشعيابن ايليا، يحيئيل و بنيامين عَنَو، ماهربن باروخ‌، و عاشربن يحيئيل‌. مسلماً اينان از نظر ما اهميت كمتري دارند؛ چون توجهي به علم نداشتند؛ و ما نمي‌توانيم چندان توجهي بدانان‌ داشته باشيم‌.
بالاخره‌، جمعي از رازگرايان ديده مي‌شوند. ابن كَمّونه‌ٴ مصري معرف فلسفه‌ٴ اشراق بود. در غرب تمام تمايلات رازگرايي در اطراف قَبّاله گرد آمده بود، و كانون آن نهضت اسپانيا بود. بزرگ‌ترين قَبّالي موسي‌بن شم طب ليوني‌، ابراهيم و تُدرُس ابوالعافيه‌، و يوسف گقطليه بودند. ابراهيم‌بن اسكندر را هم كه قَبّاليان آلمان و اسپانيا را به هم پيوند داد، مي‌توان بدين گروه اضافه‌ كرد.
اكنون‌، به گروهي مي‌رسيم كه مي‌توان آنها را ((گروه فلسفي‌)) ناميد ــ درست به همان مفهوم‌ نسبي سده‌ٴ هجدهم‌. واقعيت اين است كه مخالفانشان آنان را ((افراطي‌))، ((آزاديخواه‌)) يا ((بلشويك‌))